راهيان نور
شعرهاي مذهبي
« استاد مطهری » دلتنگ آن درسم آن وعظِ بی ایراد آموزگار من گشتی مرا استاد گفتی از آن موعود از ناجی آخر ما منتظر ماندیم با بهترین باور این مکتب و درست بذری به قلبم کاشت آخر کلاس تو بوی حسینی داشت بذری که در دل بود اینک ثمر داده عشق حسین اینک دل را اثر داده راهم پر از نور است از عشق او شادم زیر و زبر کرده ست این عشق بنیادم تدریس می کردی بهر رضایِ حق تو کشتة علمی ای مرتضای حق روز دهم تا ، نینوا همرنگ خون شد این عرش و فرش و ملک و هستی بی سکون شد در روز عاشورا همای نیک بختی مذبوح در دست لعینی بدشگون شد وقتی که با دستان خود ، خود را کفن کرد چون قرص ماه چارده نورش فزون شد «یا للعَجَب» دارد بسا جای تحیّر از پیکر بی سر چه غوغایی برون شد با خنجرِ شمر لعین، وقتی که می گفت: « وا غربتا » زینب، دلش دریای خون شد با قطع هر رگ از گلوی پر ز نورش شیون بسی از عالم قدسی برون شد سربازیش امضا شده با بذل جانش با مهر خون، امضاش از این آزمون شد! از کائنات این جهان هم در فراغش سیلاب اشکی جاری از حد جنون شد جان داده در راه هدف با خانواده ما را به اعلای شرف او رهنمون شد فرمود « انّا لِلَّه » و در آخر کار جان داده و« انّا الیهِ راجعون » شد غسلی که از خونش نمود و غسل دیگر اشکی که از مژگان اهلش واژگون شد دلخسته ام ، پربسته ام، کشتی به گل بنشسته ام بهر حسینِ فاطمه دل خون و دل بشکسته ام من وامدار ِ عشق ِ او ، او سیّد و سالار ِ من من بی کس و تنها غریب ، او هست پرچمدار من از غربتت حرفی بزن ای سیّد و سالار ِ دین فریاد « هل من ناصرت » قلبم نموده بس حزین گفتی به من یاری کنید از بهر حفظ دینِ تان زیرا که این نامردمان خواهند این آیینتان گفتی دگر هم لحظه ای جایز نمی باشد درنگ از بهر اسلام و کتاب، الحق که واجب گشته جنگ رفتی و با خود برده ای تو بهترین خلق خدا هم خاندانِ خود و هم همسر و خواهر زاده ها گفتت به رؤیا جدِّ تو وقتی تو را مشتاق دید اماده شو از بهر حق خواهد تو را بیند شهید گفتی تو در شطّ فرات ای همرهان حق پرست همراه خود آب آورید روزی دگر بی آبی است الحق که دانستی یزید آن مرد رذل و بی نسب... رحمی نمی دارد همی بر تشنگی «یاللعََجَب» در اخرین شب گفته ای بر دوستان« نور امید» هر کس که باشد یار ِ من، فردا دگر باشد شهید از آن همه یاران تو یاران با حسن و سخن از بهر روز اخرین مانده ست هفتاد و دو تن *** گفتی برادر زاده را ای قاسم ای ارام جان تو کودکی و در نبرد گردی تو بی تاب و توان کشته شدن در راه حق، از منظر زیبای تو چون است ای جان عمو، در عالم و رویای تو پاسخ بداد ان نوجوان گفتت عمو با این مثل : « شهد شهادت بهر من شیرین تر است از هر عسل » وقتی علیّ اکبرت کشتند و دشمن شاد گشت گفتی خدا پشتم شکست شبه رسول اﷲ رفت وقتی علیّ اصغرت گشته چنان پرپر گلی دادی امانت خون او بر دادگاه قابلی وقتی که عبّاس دلیر « ان زادة امّ البنین » دستان نمود اهدا به تو، فرقش عمودی اهنین انگه شدی تنهاترین سرباز اندر نینوا مردانه بردی یک تنه، از بهر اسلام ان لوا آنگه همان بی غیرتان حمله نموده بی امان با خنجر و با نیزه و با سنگ و با تیر و کمان ابلیس هم باری دگر مفتون نموده ست این بشر جرمت چه بوده شاه من آخر دگر آخر دگر؟ "ارتباط پیمان سقیفه و وقایع کربلا" ای بانوی پر هیبت و پر شوکت ما ای فاطمه دخت رسول ِ رحمت ِ ما دریای عفّت دخت مظلوم ِ پیمبر ای کشته در راه ولایت بهر حیدر در گوش تاریخ است آن درد وزینت بهر فدک آن خطبه های آتشینت در گوش تاریخ است آن حرفی که گفتی هم آن همه دردی که در دل می نهفتی از فتنه ها آن خونِ دلهائی که خوردی هم آن وصایائی که بر زینب سپردی گفتی به زینب وقت مرگ جانگدازت از روز عاشورا و آن بنهفته رازت گفتی در آن دیدار آخر با برادر یاداوری کُن آخرین دستور مادر می بوس جایِ من گلوی ِ نورِ عِینم آن حنجر نورانی و پاکِ حسینم بانگ رحیل آمد محّمد رفت آری.... بیت الحزان شد مأمنت در سوگواری خانه نشین شد حیدر و گشتی فدایش از یادها رفته غدیر و خطبه هایش رفت از خیال مردم آن عهدی که بستند اندر سقیفه پای عهد نو نشستند *** وقتی که این بی صفوتان بهر خلیفه گرد آمده و بسته پیمان سقیفه حقّ حسینت از همان روز سقیفه شد ضایع و نا حق به افسون شد خلیفه آغاز جنگ کربلا بود از همان روز آن قتلهای فاجع و آن اتش وسوز *** آنگه که در مرگ پدر بودی سیه پوش هم بی قرار و هم ز هجرش مات و مدهوش نگه که بر درگاه این بیت منیرت اتش زده و بسته هم دستان شیرت این آتش امروز هم بوده ست آغاز پایان ان در کربلا بوده ست این راز آن زینبت با ان لباسِ نیم سوزش آن خیمه هایِ سوخته پایان روزش وقتی که در روز حسابِ اخرِ خود «ربِّ نتَقِم» گوئی به حیِّ داورِ خود آنگه که از دردانگان این حسینت شکوا بری بر دادگاه اخرینت آنگه دگر خشم خدا حدّی ندارد این آتش دوزخ دگر سردی ندارد *** این آتش دیروزشان در نینوا بود هم آتش درگاه دخت مصطفا بود در « عید اضحا » کعبه قربانی نمیخواست در نینوا پس با چه حقی شمر برخاست؟ پروردگار ما ای خالق سبحان هم عادل و قاهر هم قادر و رحمان عالم شده حیران در وادی حیرت از آن جلال و جاه آن عرش با وسعت داری تو بر نفست از انبیاء پاک یاری خلیل و هم یک عاشق بی باک آتش شدش بستان نامش « خلیل اﷲ » فرزند ابراهیم باشد « ذبیح اﷲ » « آدم » که برپا کرد این کعبة اسرار آنگه « خلیلت » شد بر این بنا معمار « فرزند پاکش » کرد شاگردیش در کار آید در این خانه « مولودی از احرار » آن آتش نمرود کو را شده بستان هم ذبح اسماعیل در مسلخ جانان! آنگه تمنّا کرد ای خالق دانا نک رجعت جان را یا رب به من بنما او آن تعییُن ها از بهر ایقان کرد تعلیم حج بر ما از بهر ایمان کرد آنگه به او گفتی هان ای خلیل من تو پیشوایم باش بر این سبیل من آن رکن ابراهیم بنما مصلایم پاکیزه کن این بیت بهر تجلایم آن بت شکن بشکست اصنام بی جان را از شرک خالی کرد آن بیت یزدان را آنگه به تو گفتا یزدان بی همتا « برد و سلام » از تو ای خالق یکتا این مکه را اینک نعمت تو افزون کن نا امنی از این شهر یا رب تو بیرون کن *** خالق به او گفتا ای یار من « اَسلِم » خواهم که تو باشی هر لحظه ات مسلم گفتا خلیل اﷲ اندر رضای تو تسلیم می گردم با اقتضای تو *** دین حنیف او اسلام جاوید است او اسوه ای بر ما در راه توحید است رنگش خدایی گشت این فطرت انسان زیبا ترین رنگ است انسان با ایمان دهمین تارخ یزدان که هدایتگر ماست جاودان نور الهی و همان رهبر ماست گر چه تبعید شد از شهر رسول خاتم سامراء از قدمش قبله گه باور ماست غم هجران ز دیار ار چه بسی سنگین بود با همه رنج و تعب رهبر دین پرور ماست تیغ ها گر چه کشیدند بر او بی خبران حافظش لطف خداوندی و ان یاور ماست معتمد گر چه بیفکند زگلزار گلی فکر گل هر دم و هر روز و شب اندر سر ماست منزل فقر کجا می برد از ارزش زر؟ هادی ان گنج نهان از کرم داور ماست "این شعر را روز عرفه سرودم " عاشقم از عشق نکویت حسین واله ام و واله ی کویت حسین شعر من از عشق تو نشات گرفت من شده ام مرثیه گویت حسین آبی و دریای خروشان عشق تشنه ام از جام سبویت حسین موسم حج است و ز عرفان دلم مست تولای نکویت حسین پاک ترین عشق خدا عشق توست دل به نیاز آمده سویت حسین باقر تویی و شکافنده ای به علم نهان الگوی ما به تلاش و به سعی بی پایان آن نور پر فروغ ز انوار پاک یزدانی علّامه ای و فقیه و مدرّس قرآن وارث شدی تو کرامات مجتبائی را میراث سیّد الشهدا و آن همه احسان دریای علمی و دانش تو پنجمین نوری هستی فصیح و مبلغ معلّم عرفان تو جوادی و سراپا همه لطفی همه جودی تو همان نور الهی تو سرآغاز وجودی از همان گنج وجودت چه خبر سفله و دشمن کی شوی عاشق دنیا تو که معنای صعودی امام هادی جان به قربان تو گردد ای امام نهمینم تو که از دست لعینان یک دم آرام نبودی بهر تدفین پدر تو آمدی تا به خراسان با قدومت به خراسان در رحمت توگشودی از نگاه پر فیضت کائنات همه عالم کیمیا گشته و زین کار از عدو خواب ربودی ای تو سر منشأ احسان کشته زهر شقاوت عمر تو کوته و لیکن بهر ما بود و نبودی گشته پر فخر و ابّهت کاظمین از اثر تو آن زمانی که چو جدّت اندر این شهر غنودی تو رضایی ، تو رضایی ، تو اُمیدِ دلِ مایی تو که بر کشور ایران مایۀ فخر و بقائی تویی و معدن رأفت منم و قلب شکسته به دل زار و شکسته تو طبیبی و شفائی منم آن سائِلِ کویت ، عاشق و مستِ سَبویت تو همان جانی و جانان ، که مرا راهنمایی شِکوه کردم ز غریبی ، به تو ای خسرو خوبان چه بگویم ز غریبی ، که "غریبُ الغُرَبایی" ز همان نورِ وجودت ، مه و خورشید درخشند شَهِ مشهد چه بگویم ، تو همه شمس و ضیائی هر سؤالی ز تو کردم ، به کرم راه گشودی همه عالم به فدایت ، که "علیمُ العُلمایی" دل من آمده اینک ، به هوایِ سرِکویت به « رضا » یَت ، نظری کن که « مُعینُ الضُعفایی » یادِ ایوانِ طلایت ، هم همان پنجره فولاد مانده در یادِ من و هم ، گنبدِ زردِ طلایی چو کبوتر دِلَکِ من ، بر سرِ خانِ تو آمد مرحبا بر کرم تو ، که « رئوفُ الرُئفایی » ره ما گر چه که دور است ، عاشق و مست حضوریم تو طلب کن منِ خسته ، به نوايي به صدايي وقتی که جهل و ظلم ، شد بی حد و فُُزون بر مسندِ قَضا ، عبّاسیانِ دون وقتی که قاصبان ، بودند هر زمان بی وقفه در پیِ کشتارِ شیعیان صد فرقه شد به پا ، ادیانِ نو ظهور هر فرقه می نمود ، رأیی ز خود صدور یک سو مَلامتی ، جبری و شافعی صوفی ز یک طرف ، دَهری و مالِکی آنگه امام ما ، شد نهضتش به پا شد این کلاسِ او ، سدّی به فتنه ها اسلام و دین حق ، شد پر ز شُبهه ها این درسِ جعفری ، می برد خُدعه ها در مکتبش امام ، نهضت ز سَر گرفت اسلام و دین حق ، جانی دگر گرفت وقتی که در شرار کاشانه ای دگر چون خانة علی در خشم شعله ور ان تارخ ششم در بند ظالمان چون جّد خود علی هر لحظه هر زمان اندر رسن شدند دستان خسته اش پر رنج و پر ز درد قلب شکسته اش شیخ الائمه است ای خیل ناکسان او را کجا برید اخر کشان کشان؟ پیر است و مو سفید شرم و حیا کنید نور هدایت است او را رها کنید منصور رذل و پست با فتنة تمام صادق زما گرفت شد کشته آن امام تدفین شد آن امام بی گنبد و نشان این قبر بی ضریح آمال عاشقان در دفنش آمدند هر قوم و هر تبار در مرگ وی همه گریان و بی قرار ما شیعه ی علی در خط جعفریم ما سالک ره دین پیمبریم
ای وای که امشب ، از دستِ شقاوت
شاهنشهِ ما شد ، زخمی ز عداوت
زهرا نِگَهی کُن ، خنجر پُرِ کین است !
شمشیر سَم آگین ، شیطان به کمین است
« زین حادثه امشب ، زینب به چه حالیست » ؟
ما نیز یتیمیم ، ماندن چه خیالیست؟
دردا که در این قدر ، زخمیست شَهَنشاه
قلبم شده پر خون ، این وقتِ سحرگاه
حسرت که عداوت ، با کینة شیطان
بگرفت علی را ، زین عرصه و میدان
***
قدر است و در این قدر ، « اَلعَفو » بخوانیم
« اَلغَوث » بگوییم ، قدرش چو بدانیم
با فکر و تفکّر ، زین « قدر و تَقَدُّر »
از خالقِ ساتِر ، « زین قَصر و تَقَصُّر »
امید به صد فیض ، بر درگَهِ تَوّاب
آییم و به توبه ، زآن عمرِ پر از خواب
ترفیع بگیریم ، زآن جنّتِ اَعلا
با هق هقِ گریه ، زین قدرِ مُعلّا
***
قدر است و در این قدر ، با یاد حسینیم
با یادِ عطشها ، « بینُ الحَرَمینیم »
گردیده سحر وقت ، قدر است پر از قدر
جاری شده اشکم ، محزون شده ام صَدر
این اشک که جاریست ، از بهر ارادت
این زمزمة عشق ، بر دَرگَه و ساحَت
دریاب تو ما را ، ای کشتة محراب
« مظلوم ترین فرد » ، دریاب ، تو دریاب
یا رب چو بدادیم ، بر عصمتِ اَخیار
صدها قَسَمت ما ، در این شبِ اسرار
بر سر چو بگیریم ، قرآن و به زاری
اِحیا چو بگیریم ، با حالِ نَزاری
بر درگهِ پاکت ، ماییم گدایان
بخشش ز تو خواهیم ، بر سیلِ گناهان
تو که هستی ، « نَبَأ ِ» یَومِ عظیم
شبِ قدری و تو ثِقلِ شبِ قدر
ساقیِ کوثر و هم فاتحِ بدر
« نَبَأِ » اعظمِ ما ، ای مَهِ فضل
ای تو معنایِ تمامِ همه عدل
تو ز معراجِ پیمبر ، هدفی !
تو که بر عالمِ امکان شرفی
تو دُرّی و دُرِّ اندر صدفی
عِرض و سرمایه و شاهِ نجفی
حق به همراه تو و ، تو ، به حقی
بر ولایت ، تو فقط مستحقی
پدر زینبی و زینبِ تو
وارثِ صبرِ تو ، در مکتب تو
پدر « لُؤلُؤ و مَرجانی » و بس
همسرِ « حوریِ انسانی » و بس
« ولیُ الهی » و آن سِرّ نهان
که ز نورت ، مَلَک آمد به جهان
پایة عرشِ خدایی ، تو علی
مرشد و راه گشایی ، تو علی
تقدیرِ شبِ قدر ، آیا تو کجایی؟
ما منتظرِ تو ، آخر تو کِی آیی؟
هنگامِ غروب و ، دل در تب و تاب است
ای یار کجایی ؟ دریا چو سراب است
این جمعه که قدر است ، در دل همه غوغاست
ما عاشق و دلبر ، در دیده نَه پیداست
تا چند نشینیم ، بر رَه که درآیی ؟
تا چند بخوانیم ، از هجر و جدایی ؟
تا چند صَبا را ، هر جمعه ببوئیم ؟
وَز نكهت نرگس ، گلخانه بجوییم ؟
هر جمعه به عشقت ، اندر دل و جانم
صد عشق و تمنّاست ، ای روح و روانم
| Design By : nightSelect.com |
